خوانش تطبیقی دو کتاب از آثار «آن کارسون» برنده نوبل ادبی ۲۰۲۶


در این دو کتاب یکی از آثار مادی گذشته حرکت میکند؛ دیگری از تغییرات ذهن و زبان در اکنون.
در آثار آن کارسون، نوشتن درباره دیگری با مسالهای فراتر از انتخاب کلمات و شیوه روایت روبهروست: چه چیزی را میتوان درباره زندگی، ذهن و تجربه دیگری دانست و بر چه اساسی میتوان آن را نوشت؟ این پرسش در«Nox» (شب به لاتین) و «Wrong Norma»(نورمای نادرست یا نورمای اشتباهی) به دو شکل متفاوت مطرح میشود.
در کتاب نخست، کارسون با مرگ برادرش و آثاری مواجه است که از زندگی او باقی ماندهاند؛ در کتاب دوم، قطعاتی ناپیوسته درباره فقر، داوری قضایی، تاریخ، خاطره و تجربههای روزمره، مرزهای شناخت و مسئولیت را از موقعیتی به موقعیت دیگر منتقل میکنند. یکی با بقایای یک زندگی سروکار دارد و دیگری با مجموعهای از موقعیتهایی که هیچ روایت واحدی آنها را در بر نمیگیرد.
دو کتاب «Nox» و «Wrong Norma» اثر «آن کارسون» یکی با بقایای یک زندگی سروکار دارد و دیگری با مجموعهای از موقعیتهایی که هیچ روایت واحدی آنها را در بر نمیگیرد این تفاوت فقط به موضوع دو کتاب مربوط نیست. «Nox» از عکس، نامه، دستنوشته، مدخل فرهنگنامهای و ترجمه برای ساختن کتابی درباره فقدان استفاده میکند.
«Wrong Norma»، با قطعات شعر به نثر و تصویرهایی که کارسون خود آفریده، پیوندهای متعارف میان موضوعات را مختل میکند. ناشر «Wrong Norma» به نقل از کارسون تاکید میکند که نوشتههای کتاب درباره موضوعات متفاوتاند و به یکدیگر پیوند ندارند؛ عنوان کتاب نیز از همین «نادرستی» یا ناهمخوانی سرچشمه میگیرد.
بااینحال، ناپیوستگی بهخودیخود به معنای نبود هرگونه رابطه نیست. مساله این است که رابطه چگونه ساخته میشود، چه چیزی آن را پشتیبانی میکند و خواننده تا کجا میتواند در شکلدادن به آن دخالت کند.
خواندن تطبیقی این دو اثر از منظر سند، حافظه و اخلاق بازنمایی، امکان بررسی همین مساله را فراهم میکند. در این خوانش، سند را نباید معادل حقیقت کامل، حافظه را نباید نسخه بازسازیشده گذشته و تفسیر را نباید آزادی نامحدود خواننده دانست.
هر سه در ارتباط با فرم اثر عمل میکنند. پرسش مهم این است که کارسون چگونه مواد موجود را به شیوهای سامان میدهد که هم امکان شناخت را حفظ و هم محدودیتهای آن را آشکار کند.
«Nox» از مرگ برادر کارسون آغاز میشود، اما به روایت پیوستهٔ زندگی او تبدیل نمیشود. عکسها، نامهها، تکههای نوشته و یادداشتها، موادی از یک زندگیاند که پس از مرگ در دسترس ماندهاند.
این مواد به شخصی واقعی ارجاع میدهند، اما نمیتوانند تمامیت زندگی او را در خود جای دهند. عکس، لحظهای را ثبت میکند؛ نامه، بخشی از رابطهای را نشان میدهد؛ و دستنوشته، رد یا اثری از وضعیتی زبانی و تاریخی را حفظ میکند.
هیچکدام بهتنهایی به زندگی کامل فرد دسترسی نمیدهند. اهمیت این تمایز در آن است که گردآوری سندها با تکمیل گذشته همارز نیست.
ممکن است هر سند اطلاعاتی تازه عرضه کند، اما افزایش اطلاعات لزوماً فاصله میان بازمانده و فرد ازدسترفته را برنمیدارد. حتی اگر بتوان زمان، مکان یا هویت شخصی را در عکس یا نامهای تشخیص داد، باز هم نمیتوان از آن به تجربه کامل آن فرد رسید.
زندگی دیگری به مجموع اطلاعاتی که دربارهاش در دسترس است محدود نمیشود. در«Nox» مرگ بر بستری از فاصلههای پیشین رخ میدهد و آن فاصلهها را به وضعیتی بدل میکند که بازسازی رابطه در آن دشوارتر شده است در«Nox»، مساله فقط این نیست که برادر مرده است و دیگر نمیتواند سخن بگوید.
رابطه او با خانواده پیش از مرگ نیز با فاصله و گسست مشخص شده است. نامههایی که نوشته نشدهاند، نشانیهایی که در دسترس نیستند و ارتباطهایی که برقرار نشدهاند، فقدان را به رویدادی محدود به لحظه مرگ تبدیل نمیکنند.
مرگ بر بستری از فاصلههای پیشین رخ میدهد و آن فاصلهها را به وضعیتی بدل میکند که بازسازی رابطه در آن دشوارتر شده است. از این منظر، اسناد کتاب دو کار انجام میدهند: به گذشته اشاره میکنند و همزمان حد دسترسی به آن را نشان میدهند.
این دو کار متناقض نیستند. سند میتواند معتبر و معنادار باشد، بیآنکه تمام آنچه را دربارهاش پرسیده میشود پاسخ دهد.
مساله از جایی آغاز میشود که خواننده یا منتقد، اطلاعات محدود سند را به ادعایی فراگیر درباره شخصیت، انگیزه یا حقیقت زندگی دیگری تبدیل کند. در «Wrong Norma» نیز مساله اعتبار و محدودیت اطلاعات مطرح است، اما شکل آن متفاوت است.
در «Fate, Federal Court, Moon»، سرنوشت فیصل، پناهنده یمنی، در پیوند با دادگاه و مساله سوگیری قضایی مطرح میشود. قطعه اطلاعاتی درباره موقعیت او میدهد، اما به ذهنش دسترسی کامل نمییابد.
گوینده میپرسد چه افکاری هنگام سکوت در ذهن فیصل میگذرند و بلافاصله محدودیت خود را میپذیرد: «چطور میتوانم بدانم؟» پرسش درباره ذهن دیگری، بهجای آنکه با حدس و گمان پُر شود، مرز دانستن را آشکار میکند. در«Nox»، مساله به زندگی شخصی و رابطه بازمانده با برادر ازدسترفته مربوط است؛ در شعر «Fate, Federal Court, Moon»، ندانستن درباره یک فرد در متن داوری نهادی و پیامدهای سیاسی آن مطرح میشود بااینحال، میان این دو وضعیت تفاوتی اساسی وجود دارد.
در«Nox»، مساله به زندگی شخصی و رابطه بازمانده با برادر ازدسترفته مربوط است؛ در شعر «Fate, Federal Court, Moon» (سرنوشت، دادگاه فدرال، ماه)، ندانستن درباره یک فرد در متن داوری نهادی و پیامدهای سیاسی آن مطرح میشود. این دو را نمیتوان به یک وضعیت اخلاقی واحد تقلیل داد.
در مورد نخست، مساله سوگواری و بازسازی رابطه برجسته است؛ در مورد دوم، مساله شناخت فردی است که سرنوشتش در معرض تصمیم نهادی قرار دارد. همین تفاوت مانع آن میشود که هر دو کتاب را صرفاً آثاری درباره ناتوانی زبان بدانیم.
مساله تنها محدودیت زبان نیست؛ این است که ادعای دانستن در هر موقعیت چه پیامدهایی دارد و چه چیزی را باید از تبدیلشدن به ادعایی قطعی بازداشت. حافظه در«Nox» به شکل بازگشت آزادانه به گذشته عمل نمیکند.
گذشته از طریق چیزهایی در دسترس قرار میگیرد که از آن باقی ماندهاند: عکس، نامه، دستنوشته و متن ادبی. این مواد در زمانهای متفاوتی ساخته شدهاند و اکنون در کتابی تازه کنار هم قرار گرفتهاند.
بنابراین، تجربه خواندن با گذشته ثبتشده یکسان نیست. آنچه خواننده میبیند، گذشته در وضعیت اولیهاش نیست، بلکه گذشتهای است که از طریق انتخاب، گردآوری و آرایش مواد در اکنون حضور یافته است.
این نکته را نباید به این نتیجه تبدیل کرد که حافظه چیزی جز جعل گذشته نیست. بازآرایی مواد با جعل یکسان نیست.
اسناد همچنان به زمانها و رخدادهای بیرون از کتاب ارجاع میدهند، اما معنای آنها در ترکیب تازه تغییر میکند. نامهای که زمانی بخشی از ارتباطی خصوصی بوده، در کتابی درباره فقدان به عنصری از روایت بازمانده تبدیل میشود.
عکس از لحظهای در زندگی شخص خبر میدهد، اما جایگاه آن در کتاب، نحوه دیدن آن لحظه را تغییر میدهد. در«Wrong Norma»، گذشته بهجای آنکه با یک مجموعهٔ بایگانی متمرکز بازگردد، در قطعاتی ظاهر میشود که خاطره، ارجاع فرهنگی و دریافت روزمره را به یکدیگر نزدیک میکنند پس حافظه نه بازگرداندن بیواسطه گذشته است و نه ساختن گذشته از هیچ.
حافظه در ارتباط میان آثار باقیمانده و اکنونِ خواندن شکل میگیرد. این ارتباط میتواند اطلاعاتی تازه آشکار کند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که در پایان، تصویری کامل و نهایی از فرد ازدسترفته به دست آید.
در«Wrong Norma»، گذشته بهجای آنکه با یک مجموعه بایگانی متمرکز بازگردد، در قطعاتی ظاهر میشود که خاطره، ارجاع فرهنگی و دریافت روزمره را به یکدیگر نزدیک میکنند. در قطعه «WRONG NORMA» که نام کتاب از آن اخد شده است، راوی از شبی نامناسب (یا اشتباه)، فیلمی نامناسب و صدای آمبولانسهای نامناسب آغاز میکند.
سپس از امنیت موقتی خود سخن میگوید، به گذشته بازمیگردد و خاطره نوشتن حرف «s» با خط پیوسته روی تختهسیاه را به یاد میآورد. این خاطره به پرسشی درباره آموزش خط پیوسته در زمان حاضر راه میبرد و در پایان، منظره برجهای آب نیویورک و تصویر دود سفیدی ظاهر میشود که با تبدیل نام میلتون به فعل، به سوی آسمان حرکت میکند.
این قطعه خاطره را در قالب یک روایت زندگینامهای منظم ارائه نمیکند. خاطره کودکی، تجربه اکنون و منظره شهر به ترتیب علت و معلولی مشخصی به هم متصل نشدهاند.
پیوند میان آنها از حرکت فکر و زبان شکل میگیرد. حرف «s» هم یک نشانه نوشتاری است و هم موضوع خاطره؛ شکل متغیر آن، مساله تکرار و تفاوت را وارد قطعه میکند.
سپس نام میلتون با تبدیلشدن به فعل، از جایگاه ارجاعی ثابت خارج میشود و در کنش زبانی تازهای قرار میگیرد. این جابهجاییها به این معنا نیست که هر خاطره میتواند به هر تصویری متصل شود.
متن با تکرار شکل، تغییر زمینه و حرکت میان تجربههای زبانی و حسی، مسیرهای مشخصی میسازد. البته خواننده میتواند این روابط را دنبال کند، اما باید تفاوت میان رابطه موجود در متن و تداعیای را که صرفاً از تجربه شخصی خودش سرچشمه میگیرد، حفظ کند.
در این دو کتاب یکی از آثار مادی گذشته حرکت میکند؛ دیگری از تغییرات ذهن و زبان در اکنون. در هر دو، گذشته نه کاملاً حاضر میشود و نه به غیابی مطلق تبدیل میشود مقایسه دو کتاب نشان میدهد که حافظه در هر دو اثر به بازسازی گذشته محدود نمیماند.
در«Nox»، مواد باقیمانده در ترکیبی تازه قرار میگیرند و در «Wrong Norma»، خاطره در جریان جابهجایی میان موقعیتهای ناپیوسته شکل میگیرد. تفاوت در نوع سازماندهی است؛ یکی از آثار مادی گذشته حرکت میکند؛ دیگری از تغییرات ذهن و زبان در اکنون.
در هر دو، گذشته نه کاملاً حاضر میشود و نه به غیابی مطلق تبدیل میشود. در«Nox»، ترجمه شعر «کاتولوس ۱۰۱» یکی از محورهای اصلی کتاب است.
شعر کاتولوس خطاب به برادر مردهاش نوشته شده و کارسون از خلال ترجمه آن، رابطه میان متن باستانی و فقدان شخصی را پیش میبرد. اما ترجمه در اینجا انتقال یک شعر از لاتین به انگلیسی نیست.
کلمات از راه مدخلهای فرهنگنامهای، معادلها و توضیحات گسترش مییابند و ترجمه به فرایندی تبدیل میشود که فاصله میان زبان مبدأ و زبان مقصد را آشکار میکند. ناشر نیز کتاب را اثری میخواند که ترجمه کاتولوس را با نامههای قدیمی، عکسهای خانوادگی و کولاژها در یک شی کتابی ترکیب میکند.
این شیوه کار، ترجمه را از جایگاه ابزاری برای رسیدن به معنای نهایی بیرون میآورد. هر معادل بخشی از معنای کلمه را منتقل میکند، اما ممکن است روابط تاریخی، آوایی یا کاربردی دیگری را حفظ نکند.
فهرستکردن معادلها لزوماً ابهام را برطرف نمیکند؛ گاهی نشان میدهد که معنای کلمه از مجموعهای از تفاوتها و کاربردها ساخته شده است که هیچ معادل منفردی نمیتواند تمام آنها را در خود جمع کند. در «WRONG NORMA»، تبدیل نام میلتون به Miltoning نمونه دیگری از تغییر کارکرد زبان است.
نام خاص به فعلی تبدیل میشود و از ارجاع به یک شاعر تاریخی به کنشی زبانی راه مییابد این مساله در«Wrong Norma» نیز، به شکلی دیگر، حضور دارد. در «Todtnauberg»، واژه آلمانی Hütte با معادلهایی مانند «کلبه»، «آلونک»، «پناهگاه» و «سرپناه» همراه میشود.
این معادلها مترادفهای کاملاً یکسان نیستند. هرکدام جنبهای از بنا یا کارکرد آن را برجسته میکند.
در قطعهای که به دیدار پل سلان و مارتین هایدگر مربوط است، واژه Hütte فقط نام یک ساختمان نیست؛ در نسبت با تاریخ، مکان و دیدار نامعلوم دو شخصیت خوانده میشود. بااینحال، این زمینه اجازه نمیدهد که یکی از معادلها را بهتنهایی کلید معنای قطعه بدانیم.
در «WRONG NORMA»، تبدیل نام میلتون به Miltoning نمونه دیگری از تغییر کارکرد زبان است. نام خاص به فعلی تبدیل میشود و از ارجاع به یک شاعر تاریخی به کنشی زبانی راه مییابد.
این تغییر، نام را از تاریخ جدا نمیکند؛ بلکه امکان استفادهای تازه از آن تاریخ ایجاد میکند. زبان اینجا نه فقط چیزی را بازنمایی میکند، بلکه با تغییر شکل کلمه، روابط تازهای میان ارجاع و کنش میسازد.
بااینهمه، ترجمه و بازی زبانی را نباید به یک سازوکار واحد محدود کرد. ترجمه کاتولوس در «Nox» با متنی تاریخی و مسااله خطاب به مرده پیوند دارد؛ تغییر واژگانی در «Wrong Norma» درون قطعاتی رخ میدهد که موضوع و لحنشان متغیر است.
وجه مشترک دو کتاب این نیست که هر دو «زبان را تخریب میکنند»، این است که نشان میدهند هیچ معادلی، نامی یا کلمهای بیرون از زمینه کاربردش تمام معنای خود را در اختیار خواننده نمیگذارد. ترجمه در این دو کتاب، فاصله را حذف نمیکند؛ آن را قابلمشاهده میکند.
همین فاصله امکان خواندن را فراهم میآورد، اما مانع آن میشود که خواننده انتقال معنا را با انتقال کامل تجربه اشتباه بگیرد. مساله اخلاقی بازنمایی از همینجا آغاز میشود؛ نوشتن درباره دیگری مستلزم انتخاب، تفسیر و پیوندزدن چیزها ست، اما این فعالیتها به معنای دسترسی نامحدود به زندگی یا ذهن او نیستند.
در«Nox»، برادر غایب است و نمیتواند روایت بازمانده را تایید یا تصحیح کند. در «Wrong Norma»، «فیصل» در سکوت خود به موضوع پرسش تبدیل میشود و دیدار سلان و هایدگر با نادانستهای تاریخی همراه است.
این موقعیتها یکسان نیستند، اما هر سه مرز میان اطلاعات موجود و ادعای شناخت را آشکار میکنند. اطلاعات تاریخی درباره سابقه نازی هایدگر و شعر سلان با عنوان «Todtnauberg» چارچوبی برای خواندن فراهم میکنند، اما محتوای گفتوگو را آشکار نمیسازند.
نمیتوان از مجاورت دو شخصیت نتیجه گرفت که عذرخواهی، اعتراف یا توافقی مشخص رخ داده است در «Fate, Federal Court, Moon»، تکرار کلمه fate (به معنای سرنوشت) زمین، گوینده، مخاطب و فیصل را در یک زنجیره قرار میدهد. این تکرار، موضوعات متفاوت را به هم نزدیک میکند، اما تفاوت موقعیت آنها را از بین نمیبرد.
سپس جمله «هر دادگاهی سوگیری دارد» توجه را به سازوکار داوری معطوف میکند. دادگاه باید تصمیم بگیرد، اما تصمیمگیری نهادی به معنای شناخت کامل فردی نیست که دربارهاش حکم صادر میشود.
پرسش از افکار فیصل در سکوت، این فاصله را آشکار میکند: گوینده نمیتواند صرفاً از سکوت او محتوای ذهن فیصل را استنتاج کند. این ندانستن را نباید بهانهای برای بیاعتنایی به وضعیت سیاسی فیصل دانست.
برعکس، وقتی سرنوشت یک فرد در معرض داوری قضایی است، تفاوت میان اطلاعات مستند، حدس درباره ذهن او و ارزیابی اخلاقی از موقعیتش اهمیت بیشتری پیدا میکند. ناتوانی از دانستن افکار خصوصی فرد، به معنای ناتوانی از بررسی شرایط نهادی و سیاسیای نیست که بر زندگی او اثر میگذارند.
باید میان این دو سطح تمایز گذاشت. در «Todtnauberg»، مساله صورت تاریخی دیگری دارد.
قطعه به دیدار سلان و هایدگر در کلبهٔ هایدگر اشاره میکند و یادآور میشود که آنچه میان آن دو گذشته، نامعلوم است. اطلاعات تاریخی درباره سابقه نازی هایدگر و شعر سلان با عنوان «Todtnauberg» چارچوبی برای خواندن فراهم میکنند، اما محتوای گفتوگو را آشکار نمیسازند.
نمیتوان از مجاورت دو شخصیت نتیجه گرفت که عذرخواهی، اعتراف یا توافقی مشخص رخ داده است. برف، شرم، سوتزدن فیلسوف و واژه «Hütte» در کنار اطلاعات تاریخی قرار میگیرند.
این عناصر خواننده را به فکر درباره تاریخ، مسئولیت و فاصله میان دو شخصیت وامیدارند، اما هیچیک بهتنهایی سندی درباره محتوای واقعی دیدار نیست. قطعه بهجای آنکه خلأ تاریخی را با روایتی قطعی پُر کند، آن را در فرم خود نگه میدارد.
اینجا، اخلاق بازنمایی به معنای پرهیز از هرگونه تفسیر نیست. چنین پرهیزی خواندن را ناممکن میکند.
مساله این است که تفسیر چگونه از شواهد متمایز و چه زمانی به ادعایی بیپشتوانه تبدیل میشود. میتوان درباره اثر سیاسی سابقهٔ هایدگر، وضعیت سلان و ساختار قطعه استدلال کرد؛ اما باید میان این تحلیلها و ادعای دانستن محتوای دیداری که متن نامعلوم میداند، تفاوت گذاشت.
تفاوت دو کتاب را میتوان در شیوهٔ تنظیم فاصله میان خواننده و موضوع نیز بررسی کرد. «Nox» بهواسطهٔ مرگ برادر و استفاده از مواد خانوادگی، خواننده را با تجربهای از فقدان مواجه میکند؛ «Wrong Norma» از قطعات ناپیوسته، تغییر لحن و طنز استفاده میکند «Nox» نیز همین مسئولیت را از راه دیگری پیش میکشد.
مواد باقیمانده از زندگی برادر به خواننده امکان میدهند درباره رابطه خانوادگی، فاصله و فقدان بیندیشد، اما به او اجازه نمیدهند تمام زندگی آن فرد را به روایتی نهایی تبدیل کند. در هر دو کتاب، حد ادعا، بخشی از دقت خواندن است.
خواننده باید هم آنچه را متن نشان میدهد جدی بگیرد و هم آنچه متن در دسترس نمیگذارد. تفاوت دو کتاب را میتوان در شیوه تنظیم فاصله میان خواننده و موضوع نیز بررسی کرد.
«Nox» بهواسطه مرگ برادر و استفاده از مواد خانوادگی، خواننده را با تجربهای از فقدان مواجه میکند؛ «Wrong Norma» از قطعات ناپیوسته، تغییر لحن و طنز استفاده میکند، اما تقابل سوگواری و طنز نباید به این حکم منجر شود که یکی جدی است و دیگری بازیگوش. مساله این است که هرکدام چگونه فاصلهای متفاوت میان موضوع و خواننده ایجاد میکنند.
در«Nox»، مواد خصوصی به ساختار یک کتاب تبدیل میشوند. این انتقال، تجربه شخصی را در معرض خواندن قرار میدهد، اما آن را به گزارشی شفاف از زندگی برادر تبدیل نمیکند.
خواننده به اسناد دسترسی پیدا میکند، ولی نمیتواند جایگاه فرد غایب را بهطور کامل اشغال کند. سوگواری از این فاصله حذف نمیشود؛ با آن شکل میگیرد.
در «Wrong Norma»، طنز و تغییر لحن گاهی مانع آن میشوند که خواننده در یک موضع اخلاقی ثابت بماند. شعر «WRONG NORMA» در کتاب از موقعیتی روزمره آغاز میشود، اما از طریق تکرار کلمه wrong، حرف «s» و تصویر پایانی میلتون، از توصیف یک شب نامناسب فراتر میرود.
در «Fate, Federal Court, Moon»، پرسشهای کوتاه و جابهجاییهای موضوعی در کنار مسالهای جدی درباره پناهندگی و داوری قضایی قرار میگیرند. این تغییر لحن میتواند خواننده را از انتظار برای یک گزارش مستقیم دور کند، اما بهخودیخود ثابت نمیکند که اثر از مسئولیت سیاسی موضوع فاصله گرفته است.
طنز در «Wrong Norma» را باید در نسبت با هر موقعیت خواند، نه همچون ویژگیای که از پیش معنای همه قطعات را تعیین میکند. همین اصل درباره سوگواری در«Nox» نیز صادق است در عین حال، پراکندگی و طنز نیز از نقد مصون نیستند.
اگر قطعهای درباره خشونت سیاسی یا سرنوشت یک پناهنده، اطلاعات زمینهای را حذف کند، باید پرسید که این حذف چه کارکردی دارد و چه پیامدی برای خواننده ایجاد میکند. نمیتوان هر ابهامی را صرفاً به نشانهای از پیچیدگی هنری تبدیل کرد.
گاهی ابهام امکان تازهای برای خواندن میسازد؛ گاهی نیز ممکن است مانع تشخیص زمینه سیاسی شود. این دو امکان باید با بررسی خود قطعه از هم تفکیک شوند.
به همین دلیل، طنز در «Wrong Norma» را باید در نسبت با هر موقعیت خواند، نه همچون ویژگیای که از پیش معنای همه قطعات را تعیین میکند. همین اصل درباره سوگواری در«Nox» نیز صادق است.
هیچکدام از این دو لحن، بهتنهایی، تضمینکنندهٔ دقت اخلاقی یا قدرت ادبی نیستند. کارکردشان در ارتباط با مواد، ساختار و موقعیت خاص هر اثر تعیین میشود.
در«Nox»، کتاب به شکل یک نوار آکاردئونی بلند عرضه شده که عکسها، نامهها، دستنوشتهها و متنهای چاپی را در امتدادی مادی کنار هم قرار میدهد. خواندن آن با ورقزدن معمول یک کتاب تفاوت دارد؛ خواننده باید بخشها را باز کند، در امتداد صفحات حرکت کند و نسبت میان موادی را بررسی کند که همیشه در یک نگاه واحد دیده نمیشوند.
ناشر نیز بر وجه مادی و تصویری این اثر تأکید کرده و آن را بازتولید کتاب دستسازی معرفی میکند که کارسون پس از مرگ برادرش ساخته است. «Nox» خواننده را در برابر موادی قرار میدهد که باید در یک ساختار امتدادی کنار هم دیده شوند؛ «Wrong Norma» او را با قطعاتی مواجه میکند که پیوندشان از راه پیرنگ یا موضوع مشترک تضمین نشده است این فرم را نباید بهسادگی نمادی از فقدان دانست.
اگر بگوییم امتداد آکاردئونی صرفاً تصویر فاصله یا خاطره است، شکل مادی کتاب را به معنایی ثابت تقلیل دادهایم. اهمیت آن در وهله نخست این است که شرایط دسترسی به متن را تغییر میدهد؛ خواننده باید مواد را در کنار هم ببیند، میان آنها حرکت کند و به بخشهای پیشین بازگردد.
این فعالیت میتواند در نسبت با موضوع فقدان معنا پیدا کند، اما معنا از خودِ شکل بهتنهایی حاصل نمیشود؛ از رابطه فرم با عکسها، نامهها، ترجمه و ساختار کلی اثر پدید میآید. در «Wrong Norma» نیز تصویرها و صفحهآرایی بخشی از تجربهٔ خواندناند.
کتاب به صورت بازتولید اثری دستساز عرضه شده و قطعات شعر به نثر با تصویرهایی همراهاند که کارسون آفریده است. برخی تصویرها خواندن را دشوار یا رابطه متن و تصویر را از نظم متعارف صفحه خارج میکنند.
با این حال، خواننده میتواند بازگردد، دوباره نگاه کند و پیوندهایی را بیازماید که در نخستین مواجهه آشکار نبودهاند. تفاوت دو فرم، تفاوت در نوع فعالیتی است که از خواننده میطلبند.
«Nox» خواننده را در برابر موادی قرار میدهد که باید در یک ساختار امتدادی کنار هم دیده شوند؛ «Wrong Norma» او را با قطعاتی مواجه میکند که پیوندشان از راه پیرنگ یا موضوع مشترک تضمین نشده است. در هر دو، خواندن از دریافت جملهها فراتر میرود و به فعالیتی برای بررسی روابط تبدیل میشود.
در هر دو کتاب، معنا از رابطهٔ میان مواد، زبان، ساختار و عمل خواندن شکل میگیرد بااینحال، این عاملیت به معنای آزادی نامحدود نیست. خواننده نمیتواند هر رابطهای را صرفاً به دلیل امکان تداعی، به متن نسبت دهد.
در"Nox"، هر تفسیر باید با مواد باقیمانده و جایگاه آنها در کتاب نسبت داشته باشد؛ در «Wrong Norma»، باید از تکرارها، تغییرات زبانی، تصاویر و زمینه هر قطعه پشتیبانی بگیرد. فرم مادی و سازماندهی متن نه فقط امکان خواندن را گسترش میدهند، بلکه حد و جهت آن را نیز تعیین میکنند.
مقایسهٔ«Nox» و «Wrong Norma» نشان میدهد که سند، حافظه و بازنمایی را نمیتوان مستقل از فرم بررسی کرد. سند بهتنهایی حقیقت کامل را تضمین نمیکند؛ حافظه گذشته را بیواسطه بازنمیگرداند؛ و خواننده نیز با ساختن رابطهها به معنای نامحدود دسترسی پیدا نمیکند.
در هر دو کتاب، معنا از رابطه میان مواد، زبان، ساختار و عمل خواندن شکل میگیرد. بااینحال، این نتیجه نباید تفاوت دو اثر را محو کند.
«Nox» از طریق آثار باقیمانده از یک زندگی، مساله بازسازی رابطه با فرد غایب را پیش میکشد. «Wrong Norma» با قطعاتی درباره موضوعات متفاوت، مرزهای داوری، شناخت و پیوندهای زبانی را در موقعیتهای متغیر بررسی میکند.
یکی به بایگانی شخصی و ترجمه متنی باستانی تکیه دارد؛ دیگری از جابهجایی میان قطعات، طنز، ارجاع تاریخی و تغییر کارکرد کلمات بهره میگیرد. وجه مشترک این دو کتاب، وحدت موضوعی یا شباهت فرم نیست؛ پرسشی است درباره اینکه نوشتن با چه حقی درباره دیگری سخن میگوید و خواننده چگونه باید ادعاهای خود را محدود کند.
مسئولیت خواننده این نیست که تمام خلأها را پُر کند یا برای هر قطعه وحدتی نهایی بسازد؛ این است که نشان دهد پیوندهای پیشنهادیاش از کجا آمدهاند و کجا به حد شواهد میرسند در«Nox»، نامه و عکس میتوانند نشانههایی از زندگی برادر باشند، اما نمیتوانند جای او را بگیرند. در «Wrong Norma» سکوت فیصل یا نامعلومماندن محتوای دیدار سلان و هایدگر، فضای خالیای نیست که هر روایت دلخواهی را بپذیرد.
در هر دو، غیاب به معنای تعطیلشدن معنا نیست؛ به معنای ضرورت تشخیص میان آنچه در دسترس است، آنچه میتوان از روابط موجود استنباط کرد و آنچه همچنان نامعلوم میماند، است. این تشخیص، خواندن را به فعالیتی مسئولانه تبدیل میکند.
مسئولیت خواننده این نیست که تمام خلأها را پُر کند یا برای هر قطعه وحدتی نهایی بسازد؛ این است که نشان دهد پیوندهای پیشنهادیاش از کجا آمدهاند و کجا به حد شواهد میرسند. چندگانگی معنا نیز در همین چارچوب قابلفهم است: متن میتواند بیش از یک خوانش را پشتیبانی کند، اما هر خوانش باید با روابط مشخص اثر سازگار باشد.
کارسون در این دو کتاب به جای آنکه فاصله میان دانستن و ندانستن را از میان بردارد، آن را وارد سازمان متن میکند. «Nox» با گردآوری مواد باقیمانده از یک زندگی و «Wrong Norma» با کنار هم قرار دادن قطعاتی که پیوندشان قطعی نیست، خواننده را وادار میکنند درباره شرایط شناخت دوباره بیندیشد.
اینجا، معنا نه پیش از متن حاضر است و نه صرفاً با تداعی آزاد خواننده؛ در جریان خواندن و در برخورد با شواهد، فرمها و محدودیتهای هر اثر ساخته میشود. از این منظر، اخلاق بازنمایی بیرون از فرم قرار ندارد.
انتخاب سند، نحوه کنار هم قرار دادن قطعات، ترجمه کلمات، حفظ یا حذف اطلاعات و شیوه مواجهه با سکوت، همگی در تعیین آنچه میتوان درباره دیگری گفت، دخالت دارند. «Nox» و «Wrong Norma» دو پاسخ متفاوت به این مساله عرضه میکنند، اما هیچکدام به پاسخ نهایی و بیمناقشهای نمیرسند.
دستاوردشان این است که خواندن را از مصرف معنا به بررسی شرایط ساختهشدن آن منتقل میکنند؛ جایی که هر ادعا باید در برابر مواد و روابط متن پاسخگو باشد. تئوریسین شعر و منتقد ادبی